خاطره شهید جلیل محدثی فر (نماز اخر)

درباره شهید جلیل محدثی فر فرمانده گردان

تاریخ تولد 1/6/1342  گرگان 

تاریخ شهادت: 10/4/1366 منطقه عملیاتی ماووت

جلیل زرنگ، مهربان و ورزیده بود. از آن بچه زرنگها بود. اتاق كوچك آخر خانه مال او بود. می 

رفت تو و در را می بست. من تو خانه دوام نمی آوردم. با بچه ها می رفتیم بیرون درس می خواندیم.
 
یك بار گفتم: چیه كز كردی گوشه خونه؟ دلت نمی گیره؟ این جوری چی می فهمی از درس؟

گفت: مهم وقته داداش من !همین آمدن و رفتن و حرف زدن، كلی از وقت رو هدر می ده. آرامش خون 

رو هیچ جا نداره.

 
خرداد هم با نمرات عالی قبول می شد. سال سوم دبیرستان بود كه جنگ شروع شد. امتحان نهایی داشت.

دیدم دارد راهی می شود.

گفتم: این همه درس خوندی الكی!؟ خب حداقل بمون تمومش كن.

گفت: این همه درس خوندم تا همچین وقتی بتونم تصمیم درست رو بگیرم. نه برادر من! خیلی از درسها 

رو باید اون جا یاد بگیرم.

بصیر محدثی فر- برادر شهید

***
خیلی كارها می كرد و ما بی خبر بودیم. فقط می دیدیم روز به روز هیكلش ورزیده تر می شود. به 

زحمت می شد ازش حرف كشید. پی ماجرا را گرفتم. فهمیدم غیر فوتبال، بدنسازی هم كار می كند. تو 

مسابقات شنا هم قهرمان استان است. بوكس را هم آموزش می بیند.

جنگ كه شروع شد ازش دعوت كردند تو مسابقات بوكس شركت كند. دعوتنامه را باز هم نكرد. ساكش 

را بست و رفت جبهه.

برادر شهید

***
آنهایی كه زیر نظر آقا جلیل آموزش دیدند آدمهای متفاوتی شدند؛ مثل خودش. یكی از همه، محسن 

نوكاریزی بود. جلیل خیلی چیزها یادش داد. مثل معلم و شاگرد بودند با هم.

سرسفره عقد بود. بلند شد و لباسهاش را عوض كرد. گفتند: كجا؟

گفت: جبهه. نمی تونم بمونم، معلوم نیست كه تا حالا چی اومده به سر بچه ها!

ساكش را بست و راهی شد. آمد تو مقر.

گفتم: این جا چی كار می كنی شاداماد؟

گفت: دلی كه این جاس نمی تونه جای دیگه بتپه.

فرمانده بود. مثل بقیه نیروها تو میدان مین كار می كرد؛ مثل جلیل و نیروهاش. مین پدالی تو دستش 

منفجر شد و شهید شد.

حمید رجبی
***
بعد كربلای چهار رفتم شهرك پل فلزی. شهید شریف صدایم كرد و گفت: برو به فرمانده ات بگو كافی و 

دیزجی پیدا شدن.

سن و سالی نداشتم هنوز. پریدم پشت موتور و خودم را رساندم بهش.

بدون مقدمه گفتم: اگه كرابی و عامری شهید شدن...

نگذاشت حرفم را تمام كنم. نگاهی توی صورتم انداخت و سرش را انداخت پایین. ادامه دادم: عوضش 

كافی و دیزجی پیدا شدن.

گفت: خدا رو شكر. رفت تو سنگر. دنبالش رفتم. صورتش خیس اشك شده بود. این قدر با من مهربانی 

كرده بود كه صداش می كردم دایی.

گفتم: دایی !گریه كردین؟

نگاهش را از من دزدید و چیزی نگفت. بهترین خبر برای جلیل، سلامتی نیروهاش بود و بدترین خبر، 

شهادتشان و من هر دو را با هم عنوان كرده بودم.

گفت: خب جنگ همینه دیگه.

از سنگر هم زد بیرون. موقع رفتن گفت: نشین الكی اینجا، پاشو بریم كه كلی كار داریم. نمی گذاشت بچه

 ها متوجه شوند تا روحیه شان را از دست ندهند.

حمید رجبی
***
از بچه های جنگ ندیده، نبودم كه برای اولین بار پا به منطقه گذاشته باشم. مرتبه پنجم بود و برایم تازگی

 نداشت. چیزی كه برایم تازگی داشت حجم بالای آتش در خط بود. به گمانم چند ركوع و سجده به نمازم 

اضافه كردم. هر بار كه سوت خمپاره 120 را می شنیدم، ناخودآگاه خم می شدم. حمد را نخوانده مجبور 

می شدم به ركوع بروم. نفهمیدم نمازم را چند ركعتی تمام كردم. ترس تو وجودم سایه انداخته بود. قادر 

نبودم بیرون از سنگر راه بروم. یكی از بچه ها دعا می خواند، من هم پشت سرش تكرار می كردم. 

نادعلی را هم كه شروع كرد، تنهایش نگذاشتم. اوضاع خیلی بحرانی بود. خیلی تلاش كردم كه از به هم 

خوردن دندانهایم جلوگیری كنم، اما دیگر اختیارش دست من نبود. مرتب با بی سیم با عقب ارتباط داشتیم. 

در همان لحظات باخبر شدیم سنگر دیده بانهای توپخانه را زدند. سه چهار تا از سنگرهای اطراف 

خودمان هم رفت روی هوا. ناخودآگاه از سنگر بیرون آمدم. همین طور كه داشتم با ترس و لرز قدم 

برمی داشتم، به سنگر فرماندهی رسیدم. آنتن بی سیم از بغل سنگر آقا جلیل بیرون زده بود. آقای محدثی 

فر را ایستاده در حال نماز خواندن دیدم. صورتش خیس خیس بود. معلوم بود با همان آبها وضو گرفته 

است. در محیطی كه من داشتم خمیده راه می رفتم، او ایستاده بود و بدون هیچ ترس و عجله ای داشت 

نماز می خواند. همان جا متوقف شدم. انگار كه كلمات سوره حمد را هجی كند، آرام و با طمأنینه. برای 

لحظه ای خمپاره و توپ و گلوله از یادم رفت. ترس را فراموش كردم و ایستادم به تماشای آقا جلیل. 

خیلیها كمر خم بودند، تا چشمشان به جلیل می افتاد از خجالت قد می كشیدند و با آرامش از او می 

گذشتند. من هم انگار كه آدم دیگری شده بودم. به سنگر برگشتم و همان جا نشستم. یكی دو ساعت بعد 

سمندری خودش را توی سنگر ما انداخت و گوشی بی سیم را به دستش گرفت. با قرارگاه تماس گرفت و

 با همان كدهای مخصوص رساند كه جلیل هم رفت. وقتی سنگر را ترك كرد جای خون آقای محدثی فر 

روی گوشی بی سیم مانده بود.
***
زهرا فرخی 

منبع :ساجد